معجزه ی روز سه شنبه

 ده دقیقه از شروع کلاس گذشته بود ، داشتم تو پیاده رو تند تند راه میرفتم که فاصله ی دو کوچه ی مونده رو به سرعت طی کنم... از دور بچه ای تو کالسکه که همراهش خانوم میانسالی بود و بچه داشت با صدای بلند میخندید توجهم رو جلب کرد.. نزدیکشون که رسیدم نا خودآگاه سرعتم کم شد ، دیدم دخترکیست 2 - 3 ساله، تپل و  بانمک با چشمانی کنجکاو . ظاهرن مادرش تو مغازه ی کناری مشغول خرید بود و مادربزرگ داشت میپرسید : "مامانت کو؟" دخترک با انگشت منو نشون داد و با خنده گفت "مامان"، میخواست ازتوی کالسکه بلند شه و دنبالم بیاد! حیف که خیلی دیرم شده بود...

پ.ن. بدون شرح!

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
كانون قرآن مسجد ابوالفضل (ع) بوشهر

با سلام و عرض ادب به شما دوست عزیز. امید این دارم که همواره در زیر سایه ایزد منان موفق و موید باشید و با درج مطالبی که در وبلاگتان قرار می دهید ، ساعاتی ارزشمند برای بنده و دیگران فراهم آورید. بر بنده منت می گذارید اگر سری هم به وبلاگ ما بزنید تا از رهنمودهای شما استفاده کنیم. با آرزوی سعادت و بهروزی

رضا قاری زاده

سلام خیلی دیرم شده بود یعنی در رفتی دیگه ...[چشمک][نیشخند]

رخساره

پس خیلی خوش به حالت بوده دیگه[لبخند]

گلناز

من اگه بودم احتمالاً بی خیال کلاس شده بودم