فلاش بک 1

 شبا تاکسی به درد این میخوره که بشینی صندلی عقب و با خیال راحت هرچی دلت بخواد گریه کنی آروم، بی اینکه کسی بفهمه ! 

یاد بچگیام افتادم.. شبایی که از مهمونی یا منزل کسی برمیگشتیم ، سر برارکِ غرق خواب روی زانوم بود  و من وقتی پدر و مادر بگو مگو میکردند ، از شدت احساس ناامنی انقدر گریه میکردم تا خوابم  میبرد

 

روسریم از هجوم اشکا خیس میشه ولی خوابم نمیبره .. بزرگ شدم انگار

 

 

 

پ.ن. Danke !

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
صادق

سلام. جسارت بنده رو بپذيريد اما من هيچ موقع نتونستم با خانمهائي كه عقب ماشين مي شينن كنار بيام. اينجوري حس مي كنم خانم ها ( دور از جون ) از خود راضي تشريف دارند. و يك جورائي از خانم بودنشون استفاده نا مشروع مي كنند. (خوشبختانه تاكسي ندارم). البته چون شما مشغول گريه كردن بوديد اشكالي نداره . در ضمن پيوندهاي وبلاگتون به طرز عجيبي به تفلسف گرايش داره . آدم فلسفي كه اينقدر گريه نمي كنه . موفق باشيدو به وبلاگ من سر بزنيد بي زحمت

elham*

منم گریه اوو شدم لیلی