مشاهده گر

واقعن این بار مثل همیشه نیست...انگار قضیه جدیتر از این حرفاست، و من دلم میخواد که وقت بدم بهش تا بفهمم این ناخودآگاه لعنتی چی میخواد بگه!

حسهام هم عجیبن ؛ اسمشون رو نمیتونم اندوه ، انفعال ، یا گوشه گیری بذارم ... شبیه یکجور جانوری هستم که تازه از جنگل آوردنش خونه ، همه چیز براش تازگی داره و با چشمای گرد و نگاه نامفهوم همه چیزو تماشا میکنه و در عین حال از همه چیز و همه کس میترسه ! در مورد من، اگه ی به جای ترس ،سهل الوصول بودن اشکا و خنده ها رو جایگزین کنید دیگه من و اون حیوونکی فرقی باهم نداریم!!

راستش حالم بدک نیست ،فقط اصلن حوصله نوشتن ندارم...شعرم هم نمیاد و تا مدتی خوش دارم در کسوت همین مشاهده گر گریان/خندان باقی بمونم. 

/ 7 نظر / 5 بازدید
گلناز

آره.ببین و بخند و گاهی هم گریه کن.لازمه!

لیلا

فرق ما اگر توی همین یک حرف آخرست که تو لیلی باشی و من لیلا، خوب بهانه ایست برای اینکه من اینجا باشم.

علی آریا

...... از توجه شما سپاسگزارم و برایتان آرامش آرزو می کنم برقرار باشید.

امیر

می فهممت دوست جانم...خوب می فهمم

نازلي

خوب اينم تجربه ايه مگه نه؟؟

رضا قاری زاده

ببین تا یه حدی این کسوت مشاهده گری شما را هم تحمل می کنیم ولی بعدش بالاخره ما هم می خوایم بیایم اینجا مشاهده گری ... یادت نره ها

رخساره

شاید لازم باشه... اما ما رو زیاد بی شعر نذار...