"گذر آبی آب"

پای یک کوه بلند

تو ی یک جنگل سبز

ته یک چشمه ی دور

رقص امواج رنگ ،روی بال سنجاقک شاد ...

لحظه ها میگذرند

روزها از پی هم نیز روان

غم اگر هست که هست

نگذاریم امید سایه اش را از دلهامان بکند

به ستم وا نگذاریم همه میدان را

بنویسیم از عشق

نپذیریم شب زندان را

دیده هامان پر نور

چشمها را نبندیم به خواب

سینه هامان پرشور

دل سپاریم چو سپیدار به آب

 

/ 7 نظر / 11 بازدید
نازلی

چشمها را نبندیم به خواب کو گوش شنوا...

رضا قاری زاده

آخ که چه حالی میده در شب تاریک بی ستاره ی زندان چشمها را ببندیم و ستاره ها را بشماریم .

paniz

این قد بدم میاد اسم نویسنده یا شاعر ذکر نمیشه. ولی این قد خوشم میاد اگه شعر از خودتون باشه !!! حالا هست؟ خوبه .... شبیه شعرهای حمید مصدقه . نیست؟ به روز و بهروز باشید . بدرود.

لیلی

پانیذعزیز مطمئن نیستم ولی فکر میکنم عبارت "گذر آبی آب" از حمید مصدق باشه،سعی کردم اصل شعر رو پیدا کنم ولی موفق نشدم.به هر حال این شعر از ناخودآگاه من سردرآورد ، شاید بخشهاییش از دیگران باشه ، ولی قصد کپی درکار نبوده. درضمن اینجا شاید تنها جایی باشه، فعلن، که برای خوشایند هیچ احد الناسی نمینویسم جز خودم!

امیر

بنویسیم از عشق/نپذیریم شب زندان را...معرکه بود دوست جان

سارا و پاییز

عنوانش که حرف نداشت ... و با آن انتخاب امیر هم به شدت موافقم

رخساره

چه قدر می چسبد خواندن این جور پست ها- مخصوصا اگر شعر باشد- آن هم این روزها...