یک روز قبل از پاییز

دونه دونه پاستیل های رنگی کوچیک و بزرگ رو هرقدر هم یواشکی بندازم بالا ، باز خش خش بسته اونقدر هست که همکار قدیمی گاهگداری با چشمای گرد بهم نگاه کنه حتی بی اونکه بپرسه "چته؟"

چم نیست؟ بوی نمدار و خنک پاییز با غم غربتش که انگار دیگه مال اینجا نیستم، یا شاید مال هیچ جا نیستم؛ رادیو ی ناگزیر ِتوی تاکسی که از اوج همبستگی ملی در روز قدس  و رضایت ملی از نتیجه ی انتخابات به تایید سازمان جهانی کوفت (ببخشید!!)  حرف میزنه و مجبورم میکنه هی غرغر کنم زیر لب با هر مزخرفی که میگه؛ میرسم شرکت و میفهمم که استاد مشکاتیان رفت، بی بهانه .. ؛ فکر این کار و زمزمه ی چه کنمش هم ول کن نیست؛ اوضاع دلی به هزار و یک دلیل بارانی است؛ غصه ی برارک و چشمان غمزده ش؛ شب نخوابی های پدر ؛ ..

این بسته داره تموم میشه ..

" آقا صادق، بیرون رفتی برام یک بسته ی گنده پاستیل بخر، ترش نباشه ها" !

دلم ترشه..

/ 2 نظر / 8 بازدید
عرفان

کاش می شد یه بسته پاستیل عسلی رسوند دستت الان

elham*

ترش نباشه ه ه.،دوست جون اونوقت اگه دوتايي يه جايي باشيم به دوتا چمدون پاستيل احتياج پيدا مي كنيم م م م.،