پنجشنبه

صبح رفتم کارت گرفتم. کنکور ساعت ١ شروع میشد و ٣ساعت وقت داشتم، رفتم سینما، تنها، و بالاخره کنعان رو دیدم؛ فیلمی به روانی زندگی. آخرای فیلم تصمیمم رو گرفتم؛ مدرکی که امتحانش رو با یه فیلم بشه تاخت زد اصلن گرفتنی نیست و اون امتحان هم ارزش دادن نداره. از سینما که اومدم بیرون رفتم سراغ اولین مغازه تا آدرس نزدیکترین آژانس رو بپرسم که برم ب. میم. احتیاج مبرم به قدم زدن داشتم بی سر خر. وارد یک مغازه ی سنگ/ زیورآلات فروشی شدم، مرد داشت مغازه رو میبست. گردنبندی زرد و سیاه از پشت ویترین صدام زد. خریدمش، آدرسو پرسیدم و سوار تاکسی شدم. توی راه به سین زنگ زدم که احوال عمشو بپرسم، تصادف کرده بود دیروز. سین که زد زیر گریه فهمیدم که دیگه احوالپرسی از عمش فایده نداره. دلم گرفت و بغض گلوم رو، راننده به من تسلیت گفت. جلوی ب.میم پیاده شدم و یکراست رفتم سراغ درخت بلوط؛ کلاغها بلوطها رو خورده بودن و برگهای درخت هم زرد شده بود، اما چیزی که میخواستم رو پیدا کردم. بعد راه رفتم زیر نم بارون. و نشستم و قهوه خوردم. مشتری دیگه ای جز من اونجا نبود. صدا می خوند : " آی آدمها... "؛ قهوه، سیاه بود و تلخ، و کیک شکلاتی، تازه و شیرین .... زندگی یعنی همین.

/ 10 نظر / 8 بازدید
امیر

انقدر انرژی مثبت داشت این پستت که نگو دوست جان

رضا قاری زاده

انقدر من عاصی بودن را دوست دارم ... نه به معنی گناه به معنی اینکه هروقت هرکاری آدم می خواد بکنه ... در ضمن کلی هم الفبامون تقویت شد دوست جان [چشمک]

نازلي

واسه همين كنعان و دوست دارم چون جرات خودت بودن تنها رو بهت مي ده....

علی آریا

........ سلام من هم بر این باورم که تلخی زندگی چیزی ست شبیه همان قهوه ی سیاه و......مثل شکلات زندگی یعنی همین آرام وبرقرار باشید.

لیلا

...اوهوم یعنی همین...همین.

عرفان

چقدر شبیه بیگانه ی آلبرکامو بود حال و هوای این پست...

امیر

دارم میام بالا دوست جانم...

روزها و سوزها

تنها قدم زدن ...تنها سينما رفتن ...تنها چشيدن تلخي و شيريني... همه ي اين حس ها را خوب مي شناسم [گل] خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را،روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم : شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری ... قیصر امین پور راستي من لينكت كردم .دوست دارم به من هم سري بزني .