اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


 

دنیایم عجیبِ عجیب شده! انگار خودم  نباشم ها ! یک بچه ی فضول هر از گاهی سرک میکشد، لگد میزند ، نق میزند ، بهانه میگیرد ، قهر میکند ... از طرف دیگر دلش نوازش میخواهد ، خودش را برایم لوس میکند، با یک بستنی چوبی هم هیجانزده میشود... آخ چه کنم با دلم که دارد مرا ازین بینهایت تا آن بینهایت میکشد؟؟

جاده و سفر را هم که نگو...قدیمترها که روزی دوسه بار بین شهر و خانه سفر میکردم ، دوستی میگفت: نکند مادرت تورا وسط جاده بدنیا آورده که برای آوردن یک مثلن کاغذ میروی و برمیگردی؟ آخر آنروزها امکاناتمان در شهر کم بود و هر چه میخواستیم باید یک سفر بین شهری تا خانه متحمل میشدیم! اینها را نوشتم که بگویم وقتی میزنم به جاده و دیگر خودم نیستم ، یک سابقه ی تاریخی دارد!

جایتان خالی، اینروزها قید کار و شهر و مشغولیت را زده ام... سفر میروم و برمیگردم و دوباره سفر...کتاب میخوانم یک دل سیر.. با بچه ها بازی میکنم...به حرف دلم خوب گوش میکنم... و با پای برهنه روی چمنهای برگ شبدری خیس تا میتوانم راه میروم و دل به آفتاب و نسیم  میدهم... جای همه تان خالی !


لیلی..