اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


فریاد بی صدا

صبح که از خونه اومدم بیرون، با پدرم سوار تاکسی شدم ؛ازون موقعیتهای نادری که ممکنه ما دوتا  هم مسیر باشیم وبه طور مسالمت آمیز کنار هم بشینیم! بعداز چند جمله که سکوت برقرار شد، نگاهم به صورتش افتاد ، سالها بود که اینقدر نزدیک به صورت پدر نگاه نکرده بودم ، شاید از ١٠ - ١٢ سالگی به بعد! خیلی خیلی شکسته و مظلوم به نظر میرسید... یکهو خیلی دلم براش سوخت، و شاید بیشتر برای خودم که اینهمه سال از مواجهه با او فرار میکردم.به دلیلش و اینکه تقصیر کدوم یکیمون بوده اصلن کاری ندارم ؛ امروز صبح فقط به این فکر میکردم که کاش اینهمه سال رو برای ابراز محبت ، شاید یک لبخند کوچولو یا یک در آغوش کشیدن ساده از دست نمیدادم...

پی نوشت ١ : لازم به توضیح نیست که در ابراز عواطف به سایرین هم اوضاع بهتر ازین نیست، و کم نبوده و نیستند روزایی که ازین همه دوستت دارم های نگفته احساس خفگی میکنم. 

پی نوشت ٢:این پست خواب روزانه داغم رو تازه کرد.


لیلی..