اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


بازهم خدای گمشده

نظرات برخی دوستان  برای پست قبلی و حال و هوای اینروزهای خودم هلم داد که بازهم از خدای گمشده بنویسم.

این خدای گمشده بسیار هم واقعی است ، و ربط چندانی به شاعرانگی ندارد... عشق به خود مهمترین و اساسی ترین چیزی است که اکثر ما ، اگر نگویم همه، جایی در همان سالیان نخست عمرمان گمش کردیم و هی دورتر و دورتر شدیم. تاثیر فرهنگ، آداب و سنن ، خانواده، و شرایط اجتماعی را درین از خود گسستگی  نمیشود انکار کرد، ولی حالا چی؟

منی که تا حالا با یک شمشیر بالای سر این دخترک نشسته بودم و تا میجنبید به بهانه های مختلف سانسورش میکردم ، قضاوتش میکردم ، و توی قالبهای مختلفی که بر حسب سن و موقعیت و شرایط گوناگون برایش میساختم هلش میدادم، حالا چه کنم؟ اصلن نمیدانم کجای این جهان ایستاده ام! از من خود پاره پاره ای مانده که گیج میزند! و اگر الان درنیابمش گمگشتگی اش را سرانجامی نخواهد بود!

عشق ، آنچه من گمش کردم ،دوست داشتن خودم و پذیرفتن خودم آنگونه که هستم است، با همه ی پستی و بلندیها و ضدو نقیضهای درونم.. که اگر اول برای خودم جاری نشود ، هیچ کس دیگری را هم سیراب نخواهد کرد..

بسیاری این حرفها را شنیده اند، ولی برای خودم لازم بود که بنویسمشان تا باورشان کنم.. کار ساده ای اصلن نیست و شاید همه ی عمر طول بکشد ولی حالا که وارد این راه شدم و حالا که میدانم بر من چه رفته ، زمان بازگشت یا برجای ماندن و یکعمر افسوس خوردن نیست. نه در مدینه ی فاضله زندگی میکنم نه اصلن دنبالش میگردم، فقط رجعتی میخواهم به خود و یافتن کودک سرگشته ای که میانه ی راه این زندگی گم شد .


لیلی..