اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


معجزه ی روز سه شنبه

 ده دقیقه از شروع کلاس گذشته بود ، داشتم تو پیاده رو تند تند راه میرفتم که فاصله ی دو کوچه ی مونده رو به سرعت طی کنم... از دور بچه ای تو کالسکه که همراهش خانوم میانسالی بود و بچه داشت با صدای بلند میخندید توجهم رو جلب کرد.. نزدیکشون که رسیدم نا خودآگاه سرعتم کم شد ، دیدم دخترکیست 2 - 3 ساله، تپل و  بانمک با چشمانی کنجکاو . ظاهرن مادرش تو مغازه ی کناری مشغول خرید بود و مادربزرگ داشت میپرسید : "مامانت کو؟" دخترک با انگشت منو نشون داد و با خنده گفت "مامان"، میخواست ازتوی کالسکه بلند شه و دنبالم بیاد! حیف که خیلی دیرم شده بود...

پ.ن. بدون شرح!

 


لیلی..