اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


 

شاید،

روزگار غریبی است نازنین ...

که پیرمرد را بالای سر محتضر فرا میخوانند

تا با دیدن چشمان اشکبار و قامت درهم شکسته ی او

بیمار محتضر دلش به رحم آید و اموالش را ببخشد چندان که باید!

روزگار غریبی است نازنین...

که پسر مادر را دشنام میدهد ، بی امان

برای دور ریختن مزه ی سور و ساتش

و خشمگین پا بر ترمز فشار میدهد

بی آنکه بداند سرپیچ خیابان

مرد رفتگر برای لقمه ای نان جان میدهد ، جان!

...

نه نازنین، روزگار غریب نیست

ما غریبه شده ایم با خودمان و دیگری

و زخمی ازآنچه از گذشته با خود حمل میکنیم

زنجیرهای مهر را پاره میکنیم

حرمتها را میشکنیم

و خشم این را بر سر آن خالی میکنیم 

غربت ماست آنچه باید برآن گریست


لیلی..