اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


قصه ی تکراری تاریخ

سالهایی نه چندان دور، نیمه ی آذر که میرسید،  وقتی از کنار پله های دانشکده رد میشدیم، زیر عکس قندچی، بزرگ نیا، و شریعت رضوی شمع روشن میکردند، و ما بچه های انقلاب، بی اعتنا از کنارش میگذشتیم.. انگار با همه چیز بیگانه بودیم، شاید درس میخواندیم فقط برای که زودتر پا را از این مرزها بگذاریم آنطرف.. انقلاب و فعالیت سیاسی و انجمن اسلامی و روز دانشجو معنای خاصی نداشت برایمان. مال پدرو مادرهایمان بود و یا حتی ریتم رفتن را شتاب میبخشید..

کمی بعد ١٨ تیر آمد و اگر هنوز دانشجو بودیم معنای واژگان تا آنروز غریبه مثل "دانشجوی شهید"، "باتوم"، "گاز اشک آور پشت میله های سبز"، و "در پنجاه تومانی که زیر هجوم بیگانه های همزبان خم میشد" را حس کردیم؛ دانشگاه معنای دیگری هم یافته بود..

و حالا بعد از ١٠ سال ..

اگر مانده ایم درین شهر هنوز، چشم انتظار روزنی هستیم بلکه نیمه ی آذر شمعی هم بالای سر بانیان به تاریخ پیوسته ی این روز روشن کنیم و اگر چه دانشجو نیستیم دیگر، در هوای آنها غبار این آذر ماه تیره را همراه دانشجویان امروز فرو دهیم.. اگر هم پا را از مرزها فراتر گذاشته ایم، زیر پل بروکلین یا حیاط هاروارد یا کلن و دوبی و تورنتو با افتخار مچبندهای سبزمان را به دوستان غیرهمزبان نشان دهیم و سربلند روز دانشجوی ایرانی را در هرکجا که هستیم پاس بداریم..

تاریخ آشنای دور است .. غریب است گاهی ولی همیشه تکرار میشود.. اینبار نیز تکرار خواهد شد .. ما این را میدانیم، شما نیز!


لیلی..