اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


نوستالژی

می نویسم

از سفر، از بوی باران و باد که موهایم را پریشان میکند، از سردی پاییز و انگشتان یخزده ام که فقط جیبهای گشاد پالتوی سیاه قدیمی علاج کرخی آنهاست، از بوی آشنای شیرینی و نان و قهوه گرم، از صدای رقص قطار قدیمی روی ریلهای کهنه که مرا به ایستگاه آخر میرساند، از مزهء سوسیس های خوشمزه که وقتی به نیش میکشی باید چشمانت را ببندی ، ازسیب سبز گاززده با پوست در دستان یخزده وقتی منتظر قطار بعدی در ایستگاه خداحافظی دو دلداده را تماشا میکنی...

آخ که چقدر دلم برای لحظه لحظه سفر تنگ شده ، با تمام غریبی هایم ، با تمام دلتنگی هایش ، با تمام گریه هایم ، با تمام بی مهری هایش.

من که دارم زندگی می کنم. مهم نیست در کدامین گوشه جهان شبم روز و تابستانم پاییز شود، مهم اینست که هرجا هستم  بوی نان و باران و نسیم را حس کنم ، صدای پرنده و باد را بشنوم ، و گذر عابران را به تماشا بنشینم.

...

ولی آیا واقعا فرقی نمیکند؟؟


لیلی..