اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


خود فراموشی

از وقتی اومدم خونه حس کردم حالش گرفته است، همخونه ایم خسته و بی حال بود و سگرمه هاش حتی با خوردن قرمه سبزی مادر که آنقدر دوست داشت باز نشد. موقع شام سر صحبت رو وا کردم و سعی کردم بدون اینکه لحن نصیحتگونه ای داشته باشم باهاش حرف بزنم. بالاخره حرف زد و گفت که چقدر از جو دانشکده و رفتار همکلاسیهاش دلخوره ؛ همش موقعیت خودش رو با زمان ما و تعریفهایی که ازخاطره هامون براش کرده بودیم  مقایسه میکرد... سعی کردم بهش یادآوری کنم که این الگو داره برای چندمین بار براش تکرار میشه، و مشکل تا وقتی وجود داره که دیده نمیشه، که وقتی دیدیش راه حلش رو پیدا خواهی کرد، و اینکه آدم باید به جای انتظار از دیگران خودش رو قوی کنه، تا اگه مشتی زدند مشتشون بره تو خالی، و ...

ور مشاور زده بود بالا!

انگار یادم رفته بود که همین چند دقیقه قبل از زور دلتنگی چشمام نتونسته بودن تاب بیارن و اشکام سرازیر شده بود و دلم از غصه ی خودم سخت لرزیده بود.


لیلی..