اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


بازی با خانه های مردم

چند تا خانه داشته باشم خوبست؟ به خیالم هرکدام در گوشه ای ازین شهر شلوغ دود گرفته برایم خودنمایی میکنند و منتظرند تا روزگاری را در آنجا بگذرانم...آپارتمان نما آجری قرمز با طارمی های سیاه و گلدانهای شمعدانی برای ۴٠ سالگی و عاقل شدن احتمالی، خانه ی بزرگ ولنجک برای روزهایی که دور و برمان پر از بچه خواهد بود، آپارتمان کوچک پنجره آبی ته کوچه ی امیرنظام گروسی برای سالهای پیری، سوییت نقلی مشرف به پارک قیطریه تا هروقت دلم ازین شهر پر هیاهو گرفت از پنجره های قدی بی مزاحمش فقط درخت ببینم و پرنده و آسمان آبی!

ولی این وسط یکی بود که داشتنش زمان نداشت برایم، مثل جواهری که بخواهی فقط برای خودت نگهش داری. برج نشین نبوده ایم هرگز و از برج هم خوشم نمی آمده ولی این یکی چیز دیگری بود. یک روز بعد از ظهر در مقابلم سر درآورد و من، عاشقش شدم: بزرگ، با ابهت، کهن ولی در عین حال راحت؛ هر گوشه اش قصه ای داشت انگار، با دیوارهای قهوه ای پوشیده از پاپیتال و پیچک که از لابه لای آنها میشد حدس بزنی روزگاری نارنجی بوده . حیاط بزرگش مثل باغ مخفی بود، از یک طرف مشرف به کوچه ای خلوت و از یک طرف کافه ای را در میان گرفته بود که بوی قهوه و شیرینیش را نمیشد نادیده بگیری...کارمان این شده بود که با میم بانو به بهانه ی خوردن قهوه ساعتها بنشینیم و بازی بچه ها توی حیاط را تماشا کنیم و دل سیری حرف بزنیم...

راهم که عوض شد به ناچار، ۵-۶ ماهی از آنجا رد نشدم ، سرم شلوغ شده بود با کار ، میم بانو هم که رفته بود و دلم از قهوه ی تنهایی میگرفت؛ تا اینکه دیروز گذارم به همان کوچه ی آشنای قدیمی افتاد و شوکه شدم، تمام پاپیتالهای دیوار و باغچه را کنده بودند، کنار کافه پر از مغازه های رنگ و وارنگ شده بود و دیوار های خالی تازه رنگ شده و نو چقدر بلند به نظر میرسیدند... خانه ی من کجا رفته بود؟


لیلی..