اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


دخترک

اسمش پری سا ست، و برای من یه پری کوچولو که میتونم یک جورایی مراقبش باشم... همیشه دلم میخواسته توی خیریه ای کار بکنم یا مربی مهدکودک باشم ...چیزی که از درس و کار فعلیم فرسنگها فاصله داره ؛ حتی یکماه داوطلبانه با مهدکودکی همکاری میکردم ولی به دلایلی نشد ادامش بدم...اینارو نوشتم برای اینکه اعتراف کنم جنبه ی مادرانه ی قضیه برام همیشه پررنگتر از جنبه ی خیرخواهانش بوده و هست... و حالا که موقعیتش پیش اومده که حامی یک دختر کوچولو باشم که زندگی هم زیاد بر وفق مرادش نبوده و تا حالا کلی بلا سرش آورده، توی دلم موجی از دوست داشتنی متفاوت هست ... شاید نوعی مادرانگی، باوجودی که اختیاری در مورد پریسا کوچولو ندارم.

برای منی که مادری مهربان ولی با فاصله ی عاطفی زیاد داشتم و در محیطی بزرگ شدم که ابراز محبت توش زیاد رسم نبوده ، شاید عجیب نباشه که چرا اینهمه دیوونه ی بچه هام و حتی با دیدن یک بچه ی ناشناس تو خیابون زودی خاله میشم و دوست و همکلام؛ یکجور کمبود میاد به نظرم ، چون خیلی بیشتر ازون حسیه که غالب زنان تو یک مقطع سنی کم و بیش باهاش روبرو میشن... ولی هرچی که هست الان فرصت خوبیه که به جای چسبندگی عاطفی به بچه ی خودم که فعلن هم ندارم، تجربه ای دوستانه/مادرانه و البته بدون ترحم با بچه ای داشته باشم که اتفاقن به این محبت نیاز هم داره.

ضمنن اگر روزگاری دست برقضا سر از اینجا درآورد، بدونه که من یکی از بودنش خیلی خوشحالم و خیلی دوستش دارم!


لیلی..