اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


پنجشنبه

صبح رفتم کارت گرفتم. کنکور ساعت ١ شروع میشد و ٣ساعت وقت داشتم، رفتم سینما، تنها، و بالاخره کنعان رو دیدم؛ فیلمی به روانی زندگی. آخرای فیلم تصمیمم رو گرفتم؛ مدرکی که امتحانش رو با یه فیلم بشه تاخت زد اصلن گرفتنی نیست و اون امتحان هم ارزش دادن نداره. از سینما که اومدم بیرون رفتم سراغ اولین مغازه تا آدرس نزدیکترین آژانس رو بپرسم که برم ب. میم. احتیاج مبرم به قدم زدن داشتم بی سر خر. وارد یک مغازه ی سنگ/ زیورآلات فروشی شدم، مرد داشت مغازه رو میبست. گردنبندی زرد و سیاه از پشت ویترین صدام زد. خریدمش، آدرسو پرسیدم و سوار تاکسی شدم. توی راه به سین زنگ زدم که احوال عمشو بپرسم، تصادف کرده بود دیروز. سین که زد زیر گریه فهمیدم که دیگه احوالپرسی از عمش فایده نداره. دلم گرفت و بغض گلوم رو، راننده به من تسلیت گفت. جلوی ب.میم پیاده شدم و یکراست رفتم سراغ درخت بلوط؛ کلاغها بلوطها رو خورده بودن و برگهای درخت هم زرد شده بود، اما چیزی که میخواستم رو پیدا کردم. بعد راه رفتم زیر نم بارون. و نشستم و قهوه خوردم. مشتری دیگه ای جز من اونجا نبود. صدا می خوند : " آی آدمها... "؛ قهوه، سیاه بود و تلخ، و کیک شکلاتی، تازه و شیرین .... زندگی یعنی همین.


لیلی..