اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


به تبرهای طعنه دار بگو / سروها ایستاده میمیرند

 

چهره اش نورانی و دلش فارغ از حرص قدرت و جاه

همنوای آزادگان و یاور بند کشیدگان

بزرگ مردا که او بود!

 


لیلی..

 

میگی: همه ی سعیمو میکنم که دوست خوبی برای پسرک باشم، همونطور که شوهرخواهرم برای من بود.

نمیدونم چرا، ولی شنیدن کلمه ی شوهرخواهر هنوز خوشحالم نمیکنه.. میفهمی؟


لیلی..

عجیب ولی واقعی

تند و تند دلتنگ میشوند

        دستانم برای نوازش انگشتانت

                 و نگاهم برای شوخ طبعی چشمانت

                                                               حتی تندتر از این بعدازظهر کوتاه آذرماه

 


لیلی..

فنی میخروشد

آدم است دیگر، به یکجاهایی بدجوری تعلق خاطر دارد..

اینکه بشینی و ببینی یک مشت چماق بدست و چاقچور به کمر توی همان راسته ی معروف خودتان عربده میکشند، دلت بدجوری یکجوری میشود

اینکه در راهرو های مکانی که مدت زمانی نه چندان دور، مفاخر امروز ایران و جهان عصا زنان پله ها را طی میکردند تا حضور همکلاسی های قدیم را جشن بگیرند،  حالا مفاخر فردا  بوردهای فنی را آتش میزنند تا گاز فلفل خفه شان نکند، تو هم احساس خفگی میکنی

فنی زانو نمیزند.. فنی میخروشد!

 


لیلی..

قصه ی تکراری تاریخ

سالهایی نه چندان دور، نیمه ی آذر که میرسید،  وقتی از کنار پله های دانشکده رد میشدیم، زیر عکس قندچی، بزرگ نیا، و شریعت رضوی شمع روشن میکردند، و ما بچه های انقلاب، بی اعتنا از کنارش میگذشتیم.. انگار با همه چیز بیگانه بودیم، شاید درس میخواندیم فقط برای که زودتر پا را از این مرزها بگذاریم آنطرف.. انقلاب و فعالیت سیاسی و انجمن اسلامی و روز دانشجو معنای خاصی نداشت برایمان. مال پدرو مادرهایمان بود و یا حتی ریتم رفتن را شتاب میبخشید..

کمی بعد ١٨ تیر آمد و اگر هنوز دانشجو بودیم معنای واژگان تا آنروز غریبه مثل "دانشجوی شهید"، "باتوم"، "گاز اشک آور پشت میله های سبز"، و "در پنجاه تومانی که زیر هجوم بیگانه های همزبان خم میشد" را حس کردیم؛ دانشگاه معنای دیگری هم یافته بود..

و حالا بعد از ١٠ سال ..

اگر مانده ایم درین شهر هنوز، چشم انتظار روزنی هستیم بلکه نیمه ی آذر شمعی هم بالای سر بانیان به تاریخ پیوسته ی این روز روشن کنیم و اگر چه دانشجو نیستیم دیگر، در هوای آنها غبار این آذر ماه تیره را همراه دانشجویان امروز فرو دهیم.. اگر هم پا را از مرزها فراتر گذاشته ایم، زیر پل بروکلین یا حیاط هاروارد یا کلن و دوبی و تورنتو با افتخار مچبندهای سبزمان را به دوستان غیرهمزبان نشان دهیم و سربلند روز دانشجوی ایرانی را در هرکجا که هستیم پاس بداریم..

تاریخ آشنای دور است .. غریب است گاهی ولی همیشه تکرار میشود.. اینبار نیز تکرار خواهد شد .. ما این را میدانیم، شما نیز!


لیلی..

نفس میکشیم

راست میگفت، حالمان خوبست.. حالا که معنای همه چیز عوض شده از نرخ تورم و بیکاری بگیر تا آمار سواد و رضایت و آزادی و حالا که قرار است آزادی این باشد که در زندان نباشیم، خوشحالیم که آزادیم!

پ.ن.روزنامه ی همشهری هم توقیف شد. چه را تاب میاورید آقایان؟؟

 

 


لیلی..

 

چقدر گاهی ننوشتن کمک میکند، حتی وقتی حس میکنی کلمات سر انگشتانت متورم شده اند و منتظر یک اشاره که جاری شوند و حتی بی اشارت.. ولی اینکه تاب بیاوری و با همه ی شیطنتهایشان برای فرار، جانانانه شوی.. ببینی و بشنوی.. فقط گوش، فقط چشم، گاهی هم فقط دل

تاب آوردم..صبوری کردن در روزهای بیقراری برای آدمی که با دلش نفس میکشد سخت بود، سخت! ولی حالا که بار فرافکنی را از زمین گذاشتم حس میکنم چند سانتی قدم بلندتر شده انگار .. اینکه توانستم دوست باشم دوباره، بزرگترین هدیه ی این روزهایم شد.. فقط جدن امیدوارم که زیاد آسیب نرسانده باشم


لیلی..