اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


 

بنویسم؟ ننویسم؟

از شرکت میزنم بیرون.


لیلی..

یک روز قبل از پاییز

دونه دونه پاستیل های رنگی کوچیک و بزرگ رو هرقدر هم یواشکی بندازم بالا ، باز خش خش بسته اونقدر هست که همکار قدیمی گاهگداری با چشمای گرد بهم نگاه کنه حتی بی اونکه بپرسه "چته؟"

چم نیست؟ بوی نمدار و خنک پاییز با غم غربتش که انگار دیگه مال اینجا نیستم، یا شاید مال هیچ جا نیستم؛ رادیو ی ناگزیر ِتوی تاکسی که از اوج همبستگی ملی در روز قدس  و رضایت ملی از نتیجه ی انتخابات به تایید سازمان جهانی کوفت (ببخشید!!)  حرف میزنه و مجبورم میکنه هی غرغر کنم زیر لب با هر مزخرفی که میگه؛ میرسم شرکت و میفهمم که استاد مشکاتیان رفت، بی بهانه .. ؛ فکر این کار و زمزمه ی چه کنمش هم ول کن نیست؛ اوضاع دلی به هزار و یک دلیل بارانی است؛ غصه ی برارک و چشمان غمزده ش؛ شب نخوابی های پدر ؛ ..

این بسته داره تموم میشه ..

" آقا صادق، بیرون رفتی برام یک بسته ی گنده پاستیل بخر، ترش نباشه ها" !

دلم ترشه..


لیلی..

 

یک روز نمدار نیمه تعطیل، با این شر شر بارون و صدای رعد وبرق، بعد یک جمعه ی پر شور و دل انگیز قدس، حیف نیست بشینم پشت میز کار و تلفن جواب بدم؟؟ حتی خانم منشی هم تشریف بردن مرخصی!!!!

 بجاش پشت نویسی اوراق بهادار با ماژیک س ب ز پذیرفته میشود!

پ.ن. بلاگفایی. خیلی وقته که وبلاگهاتون رو نمیتونم باز کنم، ایملتون رو هم ندارم که جواب بدم .. اینو به حساب دلخوری و اینا نذارین لطفن.


لیلی..

خدایت آزاد آفرید، آزاد باش.

چه کسی میگوید " زندگی رویا نیست" ؟؟

بوی باران روی نیلوفر خیس   

                                                                     از پس حلقه ی دود و دم شهر

لمس گلبرگ بنفشه که به شرم، به چمن آویزد   

                                                                     عوض صد ترک دیواره ی بند

نغمه ی ریز پرنده دم هر صبح سپید 

                                                                     یا نفیر کتک و مشت و گلوله ته یک کوچه ی بن بست سیاه

زندگی زیبایی ست

اگرم آزادی باشد و بس

قرص نان ، شیرینی

لنگه کفش ، چکمه ی نو خواهد شد

حلقه ی مفقوده ی زنجیر وجود

یادمان می ماند

حلقه ی آزادی ست

 

 *عنوان از ابوسعید ابوالخیر، عارف ایرانی


لیلی..

 

بدقلقی میکنم؛ لجبازی کم و بیش، با خودم بیشتر؛ مواظبم که کنترل امور کمتر از دستم در برود؛ ..؛ همه اینها بهانه اند که مبادا حتی داشتن چیزی که همیشه دنبالش بودم حوزه ی امنیتم را به خطر بیاندازد.. امنیتی لرزان و این بچه هم بگوشش فرو نمیرود که امنیت را نمیشود جایی در بیرون جستجو کرد!

نمیدانم، شاید هم این دور خود چرخیدنها از سر عادت است نه بهانه؟ ولی به هرحال کلافه ام میکند.

 

پ.ن. بی ربط: خانواده کلن چیز خوبی است.


لیلی..

شهر

دیوار های تهران مثل ماشینی شدن که رفته صافکاری و بتونه! اینجا و اونجا صبح که رد میشی میبینی یه جاهایی سفید شدن، یه جاهایی قرمز، زیرشم انگار ..؟ نمیدونم چرا به این شهردار بیچاره رحم نمیکنن؟؟؟

تابلوهای راهنمایی وسط بزرگراها هم کم وبیش در اثر یک نوع بیماری ویروسی خالدار شدن، سبز!

روی دیواره های پلهای عابر هم این بچه مدرسه ای های خدانشناس، استغفر الله مشق ِ نوشتن میکنن، اونم چه نوشتنی!!

عجب دوره زمونه ای شده ها..


لیلی..

 

میبینی

که درین شهر سکوت

هنوز جوانه ها قد میکشند؟

که ازپشت بلندای حجم سیاه شب

هر صبح سپیده سر میزند؟

روز، آمدنش ناگزیر است

اما

نگهبان پیر شب این را از یاد برده


لیلی..

جنگ جو یا نه؟

من که ته تهش آدم آرامش طلبی هستم و تا خیلی اخیرن هم زیاد مبارزه و اعلان جنگ تو کتم نمیرفته، حالا از بد یا خوب روزگار افتادیم وسط معرکه ای که حتی بخوای هم نمیشه آروم سر جات بشینی، هیچی نگی، راه نیفتی و باقی قضایا..

این وسط یکی میمونه که هر روز به نوعی ، مدنی و غیره، مبارزه می کنه ؛ و یکی که کورمال کورمال دنبال اون آرامشه می گرده، از مرگ و تجاوز و شکنجه می ترسه ، دلش میخواد فرار کنه و غیره! 

تا وضع به این منواله نه شعرم میاد، نه میدونم چی میشه نوشت ..جا نزدم ها .. شاید اون جنگجو یی که سالها رفته بود مرخصی بالاخره میخواد دست این کودکه رو بگیره و بگه " هستم، از هیچی نترس" ... شایدم زندگی یعنی همین بی آرامی که من نمیخوام بفهممش؟؟

بقول دوستی : هیم!

 

 


لیلی..