اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


توی جاده

دستمان خشکید از بس تمام جاده را بیرون از پنجره به علامت پیروزی(؟) آفتاب میخورد!

ما همان مردم ٢ماه پیش هستیم که همدیگر را نمیشناختیم؟؟


لیلی..

از خودم

دوستان خوبم که کم و بیش اینجا میایین.. مدتیه که دسترسی قابل قبولی به اینترنت ندارم و خیلی دیر به دیر میتونم بیام اینجا..امیدوارم به زودی برطرف بشه..به هر حال خوبم و از لطفتون بی نهایت ممنون..و مطمئن باشین که نوشته هاتون رو میخونم تا جاییکه ممکنه!


لیلی..

 

آسمان خون نبار امروز

خورشید را بیاور باز

نهال ترد آزادی

                 نور میخواهد

و بارانی از عشق


لیلی..

در جستجوی جام مقدس

زندگی آدم را میخواند باز

سر هر پیچ و خم این کوچه ی بی سر و ته

پای هر بوته ی لجباز گل سرخ

که سر از دیوار کاگل همسایه برون آوردست

 یافتن اکسیر حیات

یعنی

همسفر باد شدن

لحظه را فهمیدن

دل به رویای نیالوده ی باران دادن

باد پر رمز و خیال

می وزد بی آرام

گر نخواهی همراهش بروی

تندباد خشمگین زود تو را خواهد برد

و اگر همره این باد شوی

...

زندگی جام زر کی خسرو ست

 

پ.ن. کتاب خوبیست و جدن ارزش خوندن داره.


لیلی..

گوشه ی آزادی

در آسمان تیره ی این روزگار هم شاید

گوشه ای مانده باشد

که سبکبال پربزنم

گوشه ای بی نشان از هیچ زندان

بی خبر حتی از وجود یک زندانبان

شاید هم مانده زیر هفت دریا

باید رفت و گشت و پیدا کرد

گوشه ی بی بدیل آزادی را

 


لیلی..

برداشت شخصی از اسطوره

قبلن  که اسطوره ی ایزیس و اوزیریس رو کامل نخونده بودم، اسمش که میومد دلم یه جوری میشد؛ فکر میکردم یا اسم ایندو خدای مصری عجیبه که حالمو میگیره یا اینهم که به رمز آلودگی ترسناک مصر برمیگرده..

حالا که اسطوره رو خوندم علتش روشن شد: راستش اگه زبونم لال جای ایزدبانو  ایزیس بودم، با این حال و اوضاع، اصلن دلشو نداشتم که پرپرزنان بگردم و اعضای بدن ١۴ پاره ی اوزیریس رو از سراسر مصر جمع کنم، مخصوصن که ماهی های گوشتخوار هم اون دور و ورا باشن !!


لیلی..

همه ی سه نقطه های عالم

حال من خوب است و ملالی نیست جز ...


لیلی..

حباب

دوست بسیارعزیزی میگفت: جریانات اخیر از ما اسطوره ساخت و ما ایرانیان، مخصوصن نسل بعد از انقلاب به لطف ناخواسته ی  ج م ه و ر ی ا س ل ا م ی فضایی اسطوره ای تجربه کردیم که در آن مطالبات روزمره و معمولی زندگی دیگر جایی نداشت، همه ی پیر و جوان و زن و مرد، یک جان واحد و یک صدا شده بودیم. آری دوست من، فضایی ویژه و تجربه ای بی نهایت زیبا و درعین حال بسیار تلخ بود که با خون و درد و فریاد مردمان و طعنه و دشنه ی نامردمان به هم آمیخت.

حالا دارم احساس میکنم که ازین اسطوره پرت شده ام به فضایی کاملن مجازی..از دیروز فقط در حبابی زندگی میکنم که دیواره اش به جای صابون از دروغ پوشیده شده ... اشتباه نمیکنم ، دنیای زیرین نیست ..معلق شدن در فضایی است که به آن هیچ تعلقی نیست.

با این حباب که هرآن میترکد کاری هم میشود کرد؟


لیلی..

به نام ندا

می خواهند سرخی خون تورا با سبزی نگاهمان تاخت بزنند.. ولی خواهرکم نگاه ما تا ابد سبز میماند، و خون تو نیز جوانه های آزادی سراسر زمین را آبیاری خواهد کرد، تا ابد.

پ.ن.برای ع:مرسی از راهنماییت.


لیلی..