اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


خود کاوی

از دیشب تا حالا دارم فکر میکنم آیا واقعن بدی این کارم(شغل فعلی) اینقدر زیاده که تو این اوضاع احوال ولش کنم؟؟ راستش همش این سوال جلوی چشمم میاد که نکنه واقعن ازون دسته آدمهایی هستم که اصولن بیشتر از 2-3 سال (نهایتش 4سال) نمیتونم یه جا بند بشم و وقتی مهلت منقضی میشه دنبال یه بهانه میگردم که بزنم بیرون چون احساس خفگی میکنم؟؟ و اینو هم میدونم که وقتی کاری زیادی روتین و یکنواخت میشه و جای تغییر هم نداره زودتر بهانه دستم میده..با کمی اغماض الگو های شخصیتی و روانی رو هم در نظر بگیرید!

فعلن نمیتونم نظرقطعی راجع به این موضوع بدم، شاید اگر کارهایی که داشتم همون vocationم میشد موضوع فرق میکرد.. اینکه اساسن vocationی که بهش فکر میکنم چقدر با واقعیت صدق میکنه هم خودش یه بحث دیگست..البته اگه واقعن به این نتیجه برسم هم باز یک قدم به جلوست ، چون این یعنی خودم رو میشناسم و دیگه سرخودم یکی رو شیره نمیمالم..

پ.ن جدن این یکی داره خفم میکنه..کمک!

 


لیلی..

 

قرمز، زرد، سبز، بنفش.. خیلی خوشگله، صحرا رو میگم ! انقدر خوشگل که نفست ازین همه رنگ و بو و زیبایی بند میاد، یه لحظه هایی..

اونوقت چه جوریاست که از آدمهای رنگ به رنگ*  انقدر دلمون میگیره و دلمون میخواد همه رو به رنگی که میخوایم ببینیم؟ اشکال از خودمون نیست که آینه ی دیگران میشیم ، وقتی خودمونو نمیبینیم؟

*متفاوت ، نه هرلحظه به یک رنگ، که تازه اونم اگر مجیشن میشدیم اشکالی نداشت!


لیلی..

اندر احوالات ما

بلافاصله بعد از من سوار تاکسی میشه..با وجود خستگی بهش لبخند میزنم و اونم با لبخند جوابمو میده.. مگه بخشی بخاطر همین ارتباطات نیمبند روزانه نیست که اینجا رو ول نمیکنم برم؟؟ زنی است حدودن ٣٠ ساله، حلقه بدست، چادری، کتابی دستشه و چندتا فیلم هم که معلومه تازه خریده: چهار*چنگولی، مح*یا، سومیش حتی اسمشم یادم نمیمونه! نگاهم که به فیلماش میفته با خودم میگم حتمن واسه بچه اش یا خواهر و برادر کوچکتری خریده...و پشتبندش نهیبی به خودم که "قضاوت نکن!"

راننده تاکسی رادیو رو بلند کرده که داره گزارشی جدی از نظرات افراد مختلف درمورد نوشابه پخش میکنه، تا احتمالن اینجوری مردم دنبال این نوشیدنی مضر و خطرناک نرن.. همینکه صدای یکی از مصاحبه شوندگان که بچه ایست ۶-٧ ساله  بلند میشه که: "مامانم میگه نوشابه خیلی بده، تازه تلخ هم هست" همسایه محترم من اعتراضش رو اینطوری عنوان میکنه: " کی گفته نوشابه تلخ و بده؟ ما هفته ای دو باکس مصرف میکنیم و مادرم که هفته پیش رفته بود آزمایش بده ، بزنم به تخته نه قند داشت نه هیچ چیز دیگه ای، فقط تو ادرارش یه چیزایی بود که دکترش گفت اصلن ربطی به نوشابه نداره" !! تا میام  یه چیزی بگم، حرفمو می خورم و دماغم رو بیشتر فرو می کنم تو لاله های زرد و قرمز توی دستم!  و گزارش مزبور با صدای گوشخراش رادیوی پیکان جوانان ادامه پیدا میکنه و پشتبندش هم گزارش سفر استانی و ...

خانم خیلی جلوتر از من پیاده میشه... موقع پیاده شدن اسم کتاب رو میبینم:" تفسیر النور" یا یه همچین چیزایی.. و بلافاصله یه جرقه تو ذهنم که "حتمن معلومه که به کی هم میخواد رای بده!"

اصلن من کی یاد میگیرم که آدما رو قضاوت نکنم؟؟؟

 

 


لیلی..

..

رویاهایت را

به بند رخت کهنه هم که آویزان کنی، باز

نسیم بازیگوش

سرک میکشد و

همه را جان میبخشد دوباره، این نسیم بازیگوش

مگر میشود نفس کشید و

بوی اقاقیای سر دیوار همسایه را نفهمید؟

باور کنی یا نکنی

رویای جهان

جرقه ی چشمانیست آشنا

که به نگاهی گرم میشود

و لبخندی سبکبال

که به نجوایی گسترده

و زندگی از آن توست

در هر نفس،

در هر کلام،

و به هر رنگ ..

یادت باشد

هرکجا که باشی

تو خود، زندگی هستی


لیلی..

خونه تکونی

دلم برای اینجا و همه دوستام تنگ شده بود..ولی  نیاز داشتم که یه مدت نباشم!

سلامی دوباره..


لیلی..