اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


سکون

انقدر حرف برای نگفتن و انقدر مشغولیت برای انجام ندادن دارم که فقط خدا میدونه !!!

پ.ن. بی ربط: فصل انگور چینی است.


لیلی..

 

 لازم به گفتنه که : امروز یه روز دیگه است ، و من یه جور دیگه ام!


لیلی..

فریاد بی صدا

صبح که از خونه اومدم بیرون، با پدرم سوار تاکسی شدم ؛ازون موقعیتهای نادری که ممکنه ما دوتا  هم مسیر باشیم وبه طور مسالمت آمیز کنار هم بشینیم! بعداز چند جمله که سکوت برقرار شد، نگاهم به صورتش افتاد ، سالها بود که اینقدر نزدیک به صورت پدر نگاه نکرده بودم ، شاید از ١٠ - ١٢ سالگی به بعد! خیلی خیلی شکسته و مظلوم به نظر میرسید... یکهو خیلی دلم براش سوخت، و شاید بیشتر برای خودم که اینهمه سال از مواجهه با او فرار میکردم.به دلیلش و اینکه تقصیر کدوم یکیمون بوده اصلن کاری ندارم ؛ امروز صبح فقط به این فکر میکردم که کاش اینهمه سال رو برای ابراز محبت ، شاید یک لبخند کوچولو یا یک در آغوش کشیدن ساده از دست نمیدادم...

پی نوشت ١ : لازم به توضیح نیست که در ابراز عواطف به سایرین هم اوضاع بهتر ازین نیست، و کم نبوده و نیستند روزایی که ازین همه دوستت دارم های نگفته احساس خفگی میکنم. 

پی نوشت ٢:این پست خواب روزانه داغم رو تازه کرد.


لیلی..

 

بین من و دخترک دیواریست که هرچه میکنم شکسته نمیشود...باز، میمانم و این حیرانی ها و روزهایی که به سرعت پی هم میروند و منی که گرد شهر میچرخم ...بی چراغ ؟؟

 

سری به اینجا بزنید

و در ادامه ...


لیلی..

داستان نویس

در فضای داستانی میتوانی به سادگی  آدمها را از هرگوشه ی دنیا که باشند بیاوری و آنجایی که دلت میخواهد بگذاری .

پس چرا من ،درین داستان زندگی ، نمیتوانم یک نفر ،حتی فقط  همان یکنفر ، را وارد این داستان کنم ؟ چرا؟


لیلی..

بازهم خدای گمشده

نظرات برخی دوستان  برای پست قبلی و حال و هوای اینروزهای خودم هلم داد که بازهم از خدای گمشده بنویسم.

این خدای گمشده بسیار هم واقعی است ، و ربط چندانی به شاعرانگی ندارد... عشق به خود مهمترین و اساسی ترین چیزی است که اکثر ما ، اگر نگویم همه، جایی در همان سالیان نخست عمرمان گمش کردیم و هی دورتر و دورتر شدیم. تاثیر فرهنگ، آداب و سنن ، خانواده، و شرایط اجتماعی را درین از خود گسستگی  نمیشود انکار کرد، ولی حالا چی؟

منی که تا حالا با یک شمشیر بالای سر این دخترک نشسته بودم و تا میجنبید به بهانه های مختلف سانسورش میکردم ، قضاوتش میکردم ، و توی قالبهای مختلفی که بر حسب سن و موقعیت و شرایط گوناگون برایش میساختم هلش میدادم، حالا چه کنم؟ اصلن نمیدانم کجای این جهان ایستاده ام! از من خود پاره پاره ای مانده که گیج میزند! و اگر الان درنیابمش گمگشتگی اش را سرانجامی نخواهد بود!

عشق ، آنچه من گمش کردم ،دوست داشتن خودم و پذیرفتن خودم آنگونه که هستم است، با همه ی پستی و بلندیها و ضدو نقیضهای درونم.. که اگر اول برای خودم جاری نشود ، هیچ کس دیگری را هم سیراب نخواهد کرد..

بسیاری این حرفها را شنیده اند، ولی برای خودم لازم بود که بنویسمشان تا باورشان کنم.. کار ساده ای اصلن نیست و شاید همه ی عمر طول بکشد ولی حالا که وارد این راه شدم و حالا که میدانم بر من چه رفته ، زمان بازگشت یا برجای ماندن و یکعمر افسوس خوردن نیست. نه در مدینه ی فاضله زندگی میکنم نه اصلن دنبالش میگردم، فقط رجعتی میخواهم به خود و یافتن کودک سرگشته ای که میانه ی راه این زندگی گم شد .


لیلی..