اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


 

خاکستری بودم/مثل یک روز ابرآلود/ صدایم کردی / رنگین کمان شدم/ 

درخشانتر از همه ی رنگین کمانهای دنیا


لیلی..

فال حافظ!!!!!!!!!

به فال و فالگیری اعتقادی ندارم؛ صحبت سر درست و غلط بودنش نیست، تک و توک پیشگوییهایی هم هستند که وقتی درست از آب درمیان  برق از سه فاز آدم میپره! اما من شخصن دوست دارم آینده برام رمزآلود باشه. اینو تا همینجا داشته باشین!

 وقتی عصر جمعه ازیک جلسه معارفه خودشناسی مزخرف برگشتم خونه و ازینکه عصر جمعه ای خوشحال نشدم که هچ ، بدحالتر هم شدیه بودم ، نمیشد باهام حرف زد!! واسه ی فراموش کردن مزخرفاتی که اونجا بخوردم داده بود اون استاد فرنگ رفته ، زنگ زدم و هات داگی سفارش دادم...

وقتی غذا اومد تو در جعبش یکعدد فال حافظ یافت می شد که شعرش یادم نیست ولی تو تفسیرش نوشته بود "مسافرعزیزی داری که از راه دور میاد و خیری به شما میرسه" ؛ بگذریم که این تفسیر اصلن به هیچ وجه از اون بیت استنباط نمی شد (این جماعت اصلن به مرحوم حافظ رحم نمیکنن)، تازه چه معنی داره که فال آدمو تو در جعبه غذا بذارن!! اما بعد همه ی این صغری کبری چیدنا ، دلم خواست باور کنم که مسافر عزیزبنده ، که هنوز مطمئن نیستم عزیزه یا نه ، یک سوغاتی ویژه برام بیاره ، مخصوصن که قراره خیر باشه!!

مسافر جونم ، نمیشه بلیطت رو 2 روز جلو بندازی ؟؟ میدونی که چقدر از منتظر موندن بدم میاد!!

پ.ن. دستت رو بگیر به زانوت ...


لیلی..



 

روزها از پی هم میگذرند / و تو هر روز کمی بیشتر / در روزمرگیت غرق می شوی

لیلی..

دختر پرتقالی*

میخواستم برایت قصه دختر پرتغالی را بگویم ، و راز مردمان آنسوی دیوار باغ تمشک ،

ولی بجایش از خود زندگی می نویسم:

بوی دریا تمام وجودم را پر کرده ،

صدای جیرجیرکها باشکوهترین موسیقی این حوالیست،

در آن دوردستها چراغی چشمک میزند ، که شاید چراغ کشتیی باشد که ماروزی با آن از دریاها خواهیم گذشت تا به سرزمین پنگوئنهای آزاد برسیم.

فردا صبح میروم تمشک بچینم ، آخ که کیک تمشک با قهوه داغ عجب می چسبد ، وقتی از پشت پنجره باهم به تماشای باران می نشینیم... 

من زندگی را انتخاب می کنم ، حتی اگر فقط یک روز باشد ، جان عزیز!

*برگرفته از عنوان کتابی با همین نام اثر یوستاین گاردر

 


لیلی..



ترنج

من به تب نامجو مبتلا نشدم ، چیزی که اینروزها گریبان خیلیا رو گرفته. کاری به محسن نامجو و نقد هنرش هم ندارم. به نظر من آدم با استعدادیه و کار متفاوتی کرده ، ولی در حیطه دانش من نیست که درباب موسیقی نامجو نظری بدم . فقط، ازین ترانه آلبوم ترنج بیشتر از بقیه کارهاش خوشم اومد و کلی باهاش حال کردم، هم شعرش هم موسیقیش. اگه خواستین میتونین اینجا پیداش کنین.

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

گفتا تو از کجایی که آشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کاو بنده‌پرور آید
 

 


لیلی..

 

وقتی نگاهم میکنی ، چون رود، آرام ، جاری می شوم تا بیکران دریاها.

وقتی که تو نگاهم می کنی...


لیلی..



در باب خودشيفتگی و باقی قضايا

میگن هرچی بیشتر بخونی روونتر و بهتر می نویسی.

پرسیدم " چه جور کتابایی می خونی؟" گفت" من کتاب نمی خونم ، کتاب می نویسم!"

شنونده سلامت باشد !


لیلی..



اتوبيوگرافی

کار سختیست ، از خود نوشتن. از زنی که هنوز درست نمی شناسمش.

آدمیزادی که اگر خودش خیلی آدم نباشد ، حتی با تمام ادعاهایش ، اما زاده دو آدم نیک نفس روزگار است با تمام کاستی هایشان..

بزرگ است ، خیلی بزرگ در نگاه دیگران ، اما ته تهش را نگاه کنی ، کودک کم طاقتی بیش نیست که به سه سوت عاشق می شود و به سه سال به زحمت فارغ ؛ دلش برای بازیچه هایش تنگ می شود و عاشق شیرینی است!

دنبال یار پنهان میگردد ، از خانه همین همسایه دیوار به دیوار را بگیر تا دورترین اعماق وجودش ،هر جایی که دستش رسیده جستجو کرده ولی یار پنهان است !

با طبیعت زندگی میکند و با دوست نداشتن بیگانه است ، اما چه کنیم که آنطور که باید ، دوست داشته نمیشود. کسانی از راه بسیار دور با خیالش زندگی میکنند ، اما در همین نزدیکی ها تنهای تنهاست. شاید برای اینکه تنهایی یکنفره را به تنهایی دونفره ترجیح میدهد.

مونسش جی کی کوچولو ی شکموست که از تمامی دنیا چشمش فقط غذا را می بیند و نیز بنفشه های مخملی که برایشان شعر می خواند....

بازهم بنویسم؟ اورا می شناسید؟


لیلی..

گفت و گو

گفتم: خسته ام ، دلم شانه های مهربانی برای تکیه کردن می خواهد...

گفتی : بازهم بگرد! پیدایشان خواهی کرد.


لیلی..

سرگيجه

گیج و منگ از اوضاع زمانه فقط داریم دور خودمان میچرخیم.

کجاست دخترک شادی که با دو موی بافته آویزان می خواست سر چهارراه ،گل نرگس شیراز و لاله ی ابلق بفروشد؟؟

چقدر زود به زود دلم هوای کودکیم را میکند!!؟


لیلی..