اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


پاييز

پاییز من رنگی رنگیست : زرد ، نارنجی ، قرمز ، صورتی ، ارغوانی

 

رنگ گلهای داوودی باغچه

رنگ برگهای درخت خرمالو

پاییز من مزه دارد : شیرین ، گس

مزه کیک کدو حلوایی که مادرم میپزد

طعم بیاد ماندنی اولین خرمالوی نوبرانه  که از درخت حیاطمان میکنم

و پاییز من رویایی است:

رویای عشق نیامده

و خیال آشیان جدیدی که وسط یک باغ پر گل می سازم

خش خش ... هیس! سنجابک پشت پنجره هم دارد به شکرانه بلوطهای ریز و درشت آواز می خواند

اول امسالم را پاییز می انگارم...چه کسی می گوید فقط در بهار می شود عاشق شد ؟

 


لیلی..

نوستالژی

می نویسم

از سفر، از بوی باران و باد که موهایم را پریشان میکند، از سردی پاییز و انگشتان یخزده ام که فقط جیبهای گشاد پالتوی سیاه قدیمی علاج کرخی آنهاست، از بوی آشنای شیرینی و نان و قهوه گرم، از صدای رقص قطار قدیمی روی ریلهای کهنه که مرا به ایستگاه آخر میرساند، از مزهء سوسیس های خوشمزه که وقتی به نیش میکشی باید چشمانت را ببندی ، ازسیب سبز گاززده با پوست در دستان یخزده وقتی منتظر قطار بعدی در ایستگاه خداحافظی دو دلداده را تماشا میکنی...

آخ که چقدر دلم برای لحظه لحظه سفر تنگ شده ، با تمام غریبی هایم ، با تمام دلتنگی هایش ، با تمام گریه هایم ، با تمام بی مهری هایش.

من که دارم زندگی می کنم. مهم نیست در کدامین گوشه جهان شبم روز و تابستانم پاییز شود، مهم اینست که هرجا هستم  بوی نان و باران و نسیم را حس کنم ، صدای پرنده و باد را بشنوم ، و گذر عابران را به تماشا بنشینم.

...

ولی آیا واقعا فرقی نمیکند؟؟


لیلی..

تولد

نویسنده نیستم ولی همیشه از بچگی دلم میخواست اسمم رو پشت جلد کتابی بعنوان نویسنده یا مترجم ببینم.گاهی دزدکی سراغ قلم و کاغذ میرفتم اما به ندرت دستنوشته هام رو دوست داشتم. البته شاید به این دلیله که دوستام و افرادخانواده ام نویسندگان قابلی هستند و خودم رو با اونا مقایسه کردم و میکنم. میخوام اینجا  بدون ترس از قضاوت شدن ، که معمولا با همه ما هست، اونچه که به ذهنم میاد رو بیان کنم. همین.


لیلی..