اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


امید

نمیدانم چرا مثل سابق حالم گرفته نمیشود ؛ با تمام دلمشغولیهای اینروزها،  با وجودی که در دل منهم چیزی چنگ میاندازد وقتی میبینم حقوق اولیه انسانیم اینطور بازی میشود و به روی مبارکشان هم نمی آورند، با شنیدن اخبار غم انگیزی چون کشته شدن دهها دانشجو در تصادف اتوبوس آنهم شب عید وبرای چندمین سال متوالی،  یا وقتی آقایان آزادی را به نفع خودشان تفسیر میکنند و به ریشمان میخندند ، وقتی عزیزی از درد جانکاه بیماری به خود میپیچد و دکترها جوابش کرده اند و با هر تلفن دلمان میریزد که آیا خبر رفتنش را بهمان میخواهند بدهند، وقتی آدمهایی که خیلی دوستشان دارم دور از من و در تنهایی غربت روزگار میگذرانند و حال و هوای شب عید برایشان رنگ باخته است  ، وقتی ....، و خیلی وقتی های دیگر

اما باز امیدوارم، باز از رو نمیروم و ته دلم گرم است و در نگاهم جرقه ایست ، زندگی جاریست و ومن وجود دارم برای ساختنش ... فردای روشنتری میخواهم ... میخواهم و برای بدست آوردنش ازرو نمیروم! 

  

لیلی..

جوانه

گندم ، جو ، عدس ، ماش
برای عید سبزه ریخته مادرم
دستمال نمدار فیروزه ای دور دلم میپیچم
شاید دل منهم سبز کند
آخر میگویند بهار معجزه میکند!

 


لیلی..

 

آمدنت بهانه بود ،  رفتنت نیز هم

عشق چون آیینه ام نمود آنچه ز خود نمیدانستم

سپاس بیکران برتو که رنگین کمان روزهای خاکستری زمستانم بودی

چه ساده زیبا بود لحظه های کوتاه با تو بودن


لیلی..

 

 همه ی شیرینی فردا در گرو ناشناخته بودنش است ...
لیلی..

 

شاید بیشتر بدخلقیم اینروزها مال گلودردم باشد ، وگرنه با این روزهای آفتابی و بوی بهار و صدای بلبلان میشود بدحال بود؟

دلم فقط سوپ خوشمزه میخواهد و خواب راحت ،و کسی که نازم را بکشد ، چیزهایی که هیچکدامشان مهیا نیست


لیلی..

آزادی

 به مناسبت استعفای جناب کاسترو هرچند که نویدی بر پایان دیکتاتوری کوبا نیست و اندوه برخی اندیشمندان از بازنشستگی اجباری ایشان ،هیچ کلامی بهتر از این شعر شاملو نیافتیم‌:
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ایی
هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمی ماند
سالیان بسیار نمی بایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان
آبادانی ست
هم چون زخمی
همه عمر
خونابه چکنده
هم چون زخمی
همه عمر
به دردی خشک تپنده
به نعره یی چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده ، غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتی
از گلوگاه یکی پرنده!

لیلی..

پذیرش

پذیرش و انفعال دو مفهوم کاملن جدا هستند، درین بحثی نیست و قرار هم نیست اینجا از منظر لغوی یا فلسفی ایندو را به بحث بگذارم.

فقط حس شگرفی دارم این روزها از دیدن خرده پذیرشی که پیدا کرده ام، هنوز هم گاه بسیار میجنگم چه آگاهانه چه ناخودآگاه، از بدست نیاوردن چیزی که برایش جنگیدم خشمگین یا اندوهگین میشوم ، گاهی دزدکی سر خودم یا دیگری را کلاه میگذارم و زیرآبی میروم ،...      

با تمام این احوال در لحظات نابی که پذیرای آنچه هست میشوم ، انگار نیروی بیکران هستی در دستان من است؛ ودرست همینجاست که معجزه اتفاق میفتد ، اما نه از عالم غیب... همینجا و از بیکرانه ی آدمی، که پرتوانترین است اگر آگاه شود.


لیلی..

سوشیانس

شب و روز ، در این و آن ، سرگردان

دنبال خدای گمشده میگردم

چه نادانم هنوز

خدای خدایان ،فرمانروای بی چون و چرای درون

 بی درنگ و بی بهانه حکم میراند

 


لیلی..