اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

لحظه های من ٍ بی تو


 

سیب زرین، سیب سرخ

گاز میزنم با پوست

بی آنکه بدانم لحظه ای دیگر

دلم در دستان تو خواهد بود


لیلی..

قربانی نداریم!

دارم سعی ميکنم که در هر شرايطی خودم را در موقعيت صددرصد مسئول قرار بدهم  و عواقب هر اتفاقی را که برایم میفتد خودم به عهده بگیرم. به گفتن ساده است ولی وقتی پای عمل بروید منظورم را میفهمید...تنها درین صورت است که هرگز و در هیچ موقعیتی احساس قربانی شدن نخواهم کرد.همه ما با تمام آگاهی و خردی که در خودمان سراغ داریم، بالاخره برایمان اتفاق میفتد که جایی احساس میکنیم مورد سؤ استفاده قرار گرفته ایم ، و خیلی ازین مواقع این حس درمورد نزدیکانمان پررنگتر میشود. در پی احساس قربانی بودن ، خشمی شکل میگیرد که حتی اگر سر طرف خالیش نکنیم ، روزی ، جایی خالی خواهد شد و نه تنها در روابطمان، بلکه برای وجود خودمان هم ویرانگر و مهلک است.

هنر پذیرش مسؤلیت، اکتسابی است نه ذاتی؛ و هرکسی که خود را در جایگاه مسؤل ببیند ،حداقل از این به بعد، لحظه لحظه ی زندگی برایش شگفت انگیز خواهد شد.


لیلی..

 

شاید روزی قایقت سر از دریای من دربیاورد

 آیا سر قایقت را کج میکنی آنروز هم

شاید روزی ...


لیلی..

بازم غیرت این بنفشه های مخملی

نمیدونی چه ذوقی داره وقتی حالت خرابه، از بیقراری و گیجی میخوای سر به بیابون بذاری، سه تا کارو باهم انجام میدی و دست آخرم به هرسه گند میزنی،  پولات ته کشیده، دلت درد میکنه یه بند، 2 هفتس خونه نرفتی ، قلبت یه بند بوم بوم میکنه ولی مث که لالی که یه کلمه به طرف اشارتی بکنی، و هزارتا بد... دیگه ،
اونوقت صبح که میری پشت پنجره که به زمین و زمان و آسمون بدوبیراه بگی ازینکه با این احوال باید بری سرکار، چشت بیفته به گلدون بنفشه ی پشت پنجره که یادت رفته بودش و ببینی که باتموم بیغیرتی تو   تو آب دادن به این بیچاره، تموم شاخه هاش پر گلای مخملی بنفش شده... وای که چقدر خوشگلن...


پ.ن. حیف که دوربینم خرابه وگرنه اینجا رو بنفشه بارون میکردم!!!!

 


لیلی..

نابینایی

میگویند: عشق آیینه ایست که تصاویر و الگوهای درون خودمان را به ما مینمایاند...

مرا چه میشود که اینروزها هیچ درین آیینه نمیبینم؟

 

 


لیلی..

خودشناسی؟؟

ازونجاییکه ما آدمای خیلی مدرن و پیرو مدی هستیم، برای اینکه از دیگر ممالک متمدن دنیا عقب نمونیم ، هر چی مد بشه میپوشیم، هرچه مد بشه میخوریم، و هر کلاسی که مد بشه میریم!

خودشناسی هم یکی ازون چیزاییه که اینروزا تو بورسه، و جالبه که اکثرن بعد فارغ التحصیل شدن ازین کلاسا یا خوندن تمام کتابای مربوطه ی موجود در بازار، تبدیل به روانکاو و روانشناس میشن البته واسه ی دیگران ، و همچین نظرات کارشناسانه واست میدن که میگی مرده شور هرچی فروید و یونگ و روانشناس و ببره که این دفتر دستک و علم کردن!! خیله راحته که برای یکی نسخه بپیچی و چنان ژست دانای روزگار رو بخودت بگیری که کسی جرات نکنه بگو خودت چیکاره ای ؟ خود تو توی عمیقترین لایه های وجودت از کدوم عقده ها و زخمها داری چوب میخوری که اینطور ماسک دانایی به صورت زدی که کسی نفهمه تو کجای کاری؟ بس نیست راه حل دادن واسه دیگران؟؟ بهتر نیست به جای اینکه از ابزار خودشناسی برای دیگران استفاده کنم ، ببینم تو خودم ، درون خود من لیلی ، چی میگذره؟؟

بابا، میگن خودشناسی ، نه جامعه شناسی!!!!!


لیلی..

فاصله

نشنیدنت از سر نبودنم در لحظه ای است که به تو گوش میکنم ، نه از سر لجبازی و نه ناشی از دوست نداشتنت ؛

گویی به گذشته زنجیر شده ام که حلقه هایش قضاوتهایم ، زمزمه ها و خاطراتم ، دانسته هایم، اعتقاداتم ، کینه ها و رنجیدگی هایم هستند ... و امکانی برای متفاوت بودن این لحظه در نظر نمیگیرم ؛ امکان اینکه شاید اینبار تو حرفی تازه برایم داشته باشی!

همه ی فاصله ی ما درین نشنیدن و حضور نداشتن خلاصه میشود، باور میکنی؟


لیلی..

دفتر همه کاره!

اولش که اومدم اینجا، میخواستم فقط از نوشتن بنویسم و خونده بشم؛ اما اینطور نشد! بعد از گذشت 5ماه این صفحه تبدیل شده به مکانی برای شکایتام، دلتنگیام، غرغرام؛ درکنار همه ی لحظه های به یادموندنی و نابی که بر من گذشته!

بدم نیست ، حتی اگر این نقش رو هم برام بازی کنه ، خوشحالم و دوست دارم که بمونم و ادامه بدم.

برای خودم مینویسم که دارم اولین قدما رو در خودشناسی عمقی بر میدارم و دوست دارم این تجربه های شگفت انگیز و حسهای دنبالش رو بریزم رو دایره ...  البته که ارزش همدلی و خواننده ی خوب رو هم میدونم. تا بعد !


لیلی..



نيايش

افطار روزه ی سکوت، اشک است و مهر نماز نیاز ، آیینه

کدام نماز، کدام روزه

که لحظه ای بی نامت سپری نمی شود

دل به یادت سپردم که امانتدارترین است

وبه معبد دل پناه گرفتم که پذیراترین

تا لحظه های من بی تو با تو بگذرد


لیلی..



 

تابلوی خاکستری همه را رنگ میکند، با یک لبخند، با یک کلام...  نقّاشکم

کو دستی که تابلوی خودش را نقش بزند

رنگی و گلدار...


لیلی..



پیانیست

کودکانه باشد شاید که رقص شگفت انگیز انگشتان آدریان برودی اینچنین به شوقم آورد ؛ تندتر و تندتر ، بلندتر و بلندتر...

 انگار همین دیروز است که پشت در اتاق روی صندلی تاب می خورم و انتظار دخترک همسایه را می کشم که تمرین پیانویش را تمام کند تا به کوچه بدویم. روزهایی که مادرش سرحال است اجازه دارم کنارش بنشینم ، او پیانو میزند و من با آواز "رشیدخان" همراهیش میکنم... و این پشت در انتظار کشیدنها که با نوای پیانو همراه است مرا به دنیایی میبرد که در آن من هم پیانویی دارم و با موهای بافته و پیراهن توری سفید ، انگشتانم را روی کلیدهای سیاه و سپید می رقصانم تا صدای جعبه ی جادویی چوبیم تا آسمان برود!


لیلی..